پشت پنجره خیس باران زده ایستاده ام وبی تابی اسمان رانگاه می کنم.

ای کاش امده بودی ! تاباخیال اشک شوق اسمان ازامدنت                                   باران رااینگونه دلتنگ نمی پنداشتم.

اماحالا که نیستی وحالاکه بی وفایی 

 من باورکردم که باران اشک دلتنگی اسمان بی قراراست.

وچشمان بی تاب من هم.هم صداوهم پای باران می گرید.

دوریت راتاب ندارم.بی وفای بی هواس من!یادت رفته گریه هایم رادرشب بارانی رفتنت؟؟؟گفتی همراه باران گریه نکن.گفتی گریه ات راتاب ندارم.

پس چه شدکه حالااینهمه هق هقم رامشتاقی؟؟

اری می دانم تمام هق هقم به گوشت می رسدوتوهربار مشتاق ترمی شوی.

اگرغیرازاین بودتنهاییم رااینهمه طولانی نمی کردی.

یاربی وفای من!من اماهنوز فراموشت نکرده ام.

برگردوبرای اولین واخرین باردرچشمان نگاه کن .خودت بی رحمیه چشمانت رابه چشمانم دیکته کن!برگرد...............

 

پرنده رهای من


امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : ,

نوشته شده توسط در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع هنری, | لینک ثابت